<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>این روزهااا</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com</link>
<description>این روزها که می گذرد. هر روز...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 11:55:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی با جوش جوش اضافه</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>همسرم عمه ای دارد با کلی بچه بزرگ، که حالا اغلب شان یا استاد دانشگاهند یا رئیس دانشگاه، در ایران یا در فرنگ. همسرش هم تنها پزشک متخصص اطفال در ولایت خودشان بوده. یعنی آن جور خانواده با علم و سوادی هستند. با این همه، از همان اول در همان خانه روستایی شان بوده اند و حتی حالا هم که روستایشان شهر شده، ماشین آخرین مدل شان را در همان حیاط کاهگلی پارک میکنند و دستشویی خانه شان توی حیاط است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک بار که دور هم جمع شده بودیم و طبق معمول همه حرف شان این بود که تو هم بلند شو و بیا تهران حالا که فامیل تهرانند و بی خیال آن چند تا گاو و باغ انار شو، گفت &quot;میدونی؟ ما که تو دهیم، دلامون آرومه. شما همه اش دلتون جوش جوش میزنه!&quot; این را بگذارید کنار لهجه فوق العاده روستایی-یزدی، تا دست تان بیاید این جمله چقدر شیرین و شنیدنی بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این بهترین وصفی است که از تفاوت زندگی در یک شهر کوچک و زندگی در کلانشهری مثل تهران شنیده ام. راست میگوید. آنها دلهایشان آرام است. مثل ما دائم عجله ندارند. هی هول نمی زنند. همه اش گرفتار نیستند و برای هم بهانه نمی آورند. شبها این قدر درب و داغون نیستند. اعصابشان زیر لاستیک وانت نیسان ها و لای ویراژ موتوری ها گیر نمیکند. دلشان هی جوش جوش نمیزند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمیگویم آنجا بهشت است (که نیست) و اینجا جهنم (که نیست). فقط... ما آرامی دلهایمان را با چه چیزی طاق زده ایم؟ ارزشش را دارد؟ شاید.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 May 2012 11:55:33 GMT</pubDate>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبیه مادرم شده ام</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>پیش نویس: این، یادداشتی است که به مناسبت روز مادر برای ه.ج نوشته بودم، اما در پیچ و خم ایمیل و پیامک و کلا مخابرات گیر کرد و نرسید و سهم وبلاگ شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &apos;B Nazanin&apos;; &quot;&gt;وقتی دخترم را می‌گیرم
توی بغلم و سعی می‌کنم با همین دو تا دست همه کیف و ساک و کیسه و چادر و بچه را
جمع کنم، شبیه همان وقت‌های مادرم می‌شوم که بهش گیر می‌دادیم که چرا خوش‌تیپ
نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &apos;B Nazanin&apos;; &quot;&gt;وقتی بعد از یک
روز سخت خوابیده‌ام و دخترم به هزار بهانه، هزار بار مرا از روی بالش بلند کرده و
دوباره سعی کرده‌ام بخوابم و در بار هزار و یکم، شاکی می‌شوم که «چقدر آب می‌خوای،
بچه؟!» شبیه همان وقت‌هایی می‌شوم که فکر می‌کردم کجای یک لیوان آب این همه شکایت
دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &apos;B Nazanin&apos;; &quot;&gt;وقتی یک لباس
تازه تن دخترک می‌کنم یا موهایش را دوتایی می‌بندم و بعد نگاهش می‌کنم و توی چشم‌هایم
اشک جمع می‌شود از شادی، شبیه همان وقت‌هایی می‌شوم که فکر می‌کردیم چه مامان
احساساتی کم‌ظرفیتی داریم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &apos;B Nazanin&apos;; &quot;&gt;این جور وقت‌هاست
که حس می‌کنم بدجوری شبیه مادرم شده‌ام. یک جوری که اصلا انتظارش را نداشتم. مثل
همه دخترها، وقتی نوجوان بودم، فکر می‌کردم هرگز کارهایی را که مادرم می‌کند،
نخواهم کرد. مثل او نخواهم شد. مثل او حرف نخواهم زد. بدترین قسمتش، آن جمله اعصاب
خرد کن بود. ته خیلی از کل‌کل‌ها و جر و بحث‌ها، وقتی هرکدام حرف خودمان را می‌زدیم
و کلامی هم کوتاه نمی‌آمدیم، مامانم سکوت می‌کرد، سرتاپای من را برانداز می‌کرد و
خسته از تمام این جر و بحث‌ها می‌گفت «خودت مادر می‌شی، می‌فهمی.» از این جمله بدم
می‌آمد. فکر می‌کردم مامان هر جا که کم می‌آورد، این را می‌گوید و ماجرا را به
آینده‌ای موکول می‌کند که هرگز نخواهد آمد و این طوری دست من را برای جواب دادن می‌بندد.
از این جمله که همه کل‌کل‌ها را به یک آینده تیره و تار موکول می‌کرد، بدم می‌آمد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &apos;B Nazanin&apos;; &quot;&gt;حالا
همان آینده است، که البته هیچ تیره و تار نیست. روزهای روشن و شگفت‌انگیزی است که
شبیه مادرم شده‌ام، شبیه او حرف می‌زنم و شبیه او گاهی خسته و اغلب شادم. آن قدر
که فکر می‌کنم شاید چند سال دیگر این جمله را با صدای خودم بشنوم که خسته از جر و
بحث با یک نوجوان احساساتی سرتاپایش را برانداز کنم و بگویم «خودت مادر می‌شی، می‌فهمی.»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 19:39:52 GMT</pubDate>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهای طنز!</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description>به رویداد در هفته نویس اجتماعی مان حسودی ام میشود! عجب روزهای راحتی دارد این روزها! بس که همه اتفاقات دور و برمان به خودی خود طنز هستند!</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 13:14:06 GMT</pubDate>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رقابت جدی ما و خدا</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>یک رقابت جدی و تنگاتنگی هست بین خدا و اهالی تهران که یکی همه تلاشش را برای آلوده تر کردن و یکی دیگر برای تمیزتر کردن هوای تهران به کار گرفته اند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از آن طرف خدای طفلکی هی باران و باد بهاری می فرستد و هوا می شود عین خاطرات ما از شمال و از این طرف صبح روز بعد چند میلیون ماشین می ریزد توی بزرگراه ها و همه چیز به شکل عادی(!) برمیگردد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدا جون! تلاشت رو بیشتر کن! خیلی عقبی ها! سال پیش ما 237 به 128 جلو بودیم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;(توضیح: تهران در سال 90 فقط 2 روز هوای پاک و 126 روز هوای سالم داشته)&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 12:19:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کشف وبلاگی!</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-318.aspx</link>
<description>ساعت 7 صبح - یعنی زمانی از روز که من کمتر آن را می بینم- موقع پهن کردن لباسهای کوچک نمدار روی بند و گوش دادن به صدای کتری که دارد به مرحله جوش نزدیک میشود، وقت خوبی است برای سر و سامان دادن به چیزهایی که آدم میخواهد بنویسد. یادداشتهای مجله، چیزهایی برای خودم، موضوعهایی برای وبلاگ.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی به وبلاگها میرسم، به حرفهایی که برای هر کدام دارم، احساس میکنم حرفهایم برای وبلاگ مادرانه چقدر نزدیک ترند به خودم و این روزها چقدر برای وبلاگ این روزهااا کم می آورم! احساس میکنم جنس حرفهای این روزهااا و روزهای مادرانه چقدر فرق دارند و من حالا خیلی بیشتر از قبل به جنس دومی نزدیک شده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد توی ذهنم می آید که این روزهاا بعد مردانه تر من است شاید و روزهای مادرانه بعد زنانه ترم. و من این روزها بدجوری زنانه دارم زندگی میکنم!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Apr 2012 16:38:34 GMT</pubDate>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-318.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده باد آقای مجری!</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>میدونی از چی این آاای مرجی (آقای مجری) خوشم میاد؟ از این که یه شخصیت واقعی یه. مثل خاله فلان یه فرشته مهربون بی عیب و ایراد و همه چی تموم نیست. مثل عمو فلان یه موجود شیطون و خرابکار که همه اش داره کارهای اشتباه میکنه هم نیست. یه آدم معمولیه. مثل باباهای واقعی. عصبانی هم میشه، با دمپایی هم تهدید میکنه، حرفهای خوب هم می زنه، صبر و تحملش زیاده اما آستانه هم داره و یهو قاطی هم میکنه! انقدر جدی و واقعی با این عروسکها حرف میزنه که آدم یه موقع هایی فکر میکنه شاید به آفای مجری نگفته اند که اینها فقط عروسکن و اون پایین یکی داره با دست تکون شون میده!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی تلویزیون سیاه و سفید، دیدن این برنامه های رنگی واقعا لذت بخشه!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Mar 2012 19:52:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده باد تعطیلات!</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-316.aspx</link>
<description>بیا فرض کنیم در ایران هم یک رفراندوم برگزار شود برای افزایش تعطیلات. یعنی فکرش را بکن...! فکر میکنی چند روز تعطیلی تصویب میشود؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پانویس: در سوئیس همین رفراندوم را برگزار کردند و افزایش تعطیلات سالانه از 4 هفته به 6 هفته رای نیاورد!!!&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 24 Mar 2012 13:16:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-316.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار...</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-315.aspx</link>
<description>هیچ وقت آن طوری که ملت دم عید &quot;ولع&quot; نو کردن و نو شدن و خریدن و عوض کردن دارند نداشتم. هنوز هم ندارم. حتی آن چیزهایی را هم که دوست داشتم حالا به مدد ترافیک و شلوغی مرکز شهر بی خیال شده ام. برای نرگس از مدتی پیش لباس خریده ام (آن هم به خاطر عشقی که آدم در بچگی به این کار دارد) و برای خودم و همسر هم هیچی. آجیل و بقیه چیزها را هم بی خیال شده ام. از خریدن آشغال آجیلهای مانده توی سبد مغازه ها که دم عید باید ردشان کرد خوشم نمی آید. ترجیح می دهم دو ماه دیگ آجیل بخرم آن هم به ذائقه خودم. سه ماه دیگر فرشها رو بدهم قالیشویی که خیس خیس تحویلم ندهند. یک وقت دیگر بروم برای خریدن کتابخانه که حسن آباد این همه ترافیک نباشد. اصلا دم عید ترجیح میدهم هیچ کار عیدانه ای نکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این همه چند روز پیش فکر کردم بهار &quot;بهانه&quot; خوبی است برای این چیزها. بهانه ای برای تمیز کردن همه چیز از فرش و آشپزخانه بگیر تا چشمهایم. بهانه ای برای عوض کردن همه چیز از ماشین و کفش بگیر تا عادتهای احمقانه ای که از دستشان کلافه شده ایم. بهانه ای برای همه آن چیزهایی که گذاشته ایم تا یک &quot;شنبه&quot; یا یک &quot;اول ماه&quot; بیاید و عوض شان کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهانه قشنگی است بهار... برای نو شدن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Mar 2012 16:20:38 GMT</pubDate>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-315.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راهنمای خانم دوربینی!</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>یا چگونه کاری کنیم که در روزهای انتخابات و راهپیمایی ما را در تلویزیون نشان بدهند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک لباس تنگ، چسبان، کوتاه، ترجیحا از رنگ های روشن بپوشید. حداقل 7 قلم (تا 70 قلم هم رایج است) آرایش کنید. به غلظت خط چشم و روژ لب دقت فرمایید. شال سر کنید (روسری خز و خیل است) و آن را به صورت کاملا شل و ول روی موها رها کنید. موها را افشان و پریشان دور صورت و گردن بریزید. عینک آفتابی اگر دارید، روی موها بکارید. به مراکز اصلی راهپیمایی مثل خیابان آزادی یا مراکز اصلی رای مثل حیسنیه ارشاد بروید. در صف شل و یک وری بایستید. برای مصاحبه تاکید کنید که شما مذهبی نیستید و کلا اعتقاد خاصی به چیز خاصی ندارید. اما حتما در صحبتهایتان از عبارات &quot;رهبرم&quot;، &quot;خون شهیدان&quot;، &quot;ایران من&quot; و به خصوص &quot;غربی ها&quot; استفاده کنید. تا حد ممکن شعاری حرف بزنید. برای تمرین میتوانید از چند روز قبل تلویزیون را روشن کنید و به جمله های حماسی دقت کنید. مطمئن باشید شب در اخبار تمام بخشها خودتان را خواهید دید.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 03 Mar 2012 23:16:41 GMT</pubDate>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حراج انقلاب به چند چوق؟!</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>از هر طرف که وارد میدان انقلاب شوید، فرقی نمیکند؛ به هر حال اولین چیزی که توجه آدم را جلب میکند، دو تا بیلبورد غول آسا است که آدم را در &quot;گاج&quot; غرق میکند! خبری از نماد یا مجسمه ای نیست. یک تپه کم ارتفاع هست که اتفاقا پل میزند و چشمت را می کشد تا همان بیلبورد عظیم بازرگانی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم نمیخواهد بدانم گاج چقدر بابت چنین بیلبورد وحشتناکی (که به اندازه 5 طبقه ساختمان و با عرض حدود 15 تا 20 متر است) خرج کرده. دلم نمیخواهد بدانم پنجره های پشت این تابلوی بزرگ که حالا راهی به نور و هوا ندارند، چه کار میکنند. دلم نمیخواهد بدانم شهرداری اصلا مجوز چنین بیلبوردی را میتواند بدهد یا نه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط دلم میخواهد بدانم چند؟ میدان انقلاب چند؟ منظورم قیمتش نیست. میخواهم بدانم میدان تاریخی باشکوه اسطوره ای قهرمانانه ی انقلاب اسلامی به چه قیمتی، چطوری، از چه زمانی با &quot;گاج&quot; برابری کرد؟ کی (key) و کی (ki) انقلاب را به پول فروخت؟ سخت نبود برایش؟ راحت بود؟ انقدر راحت؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم برای نسل انقلاب بدجوری می سوزد. برای شیخی که شب قدر، پای منبر، گریه میکند و میگوید...&quot; مردم! ما نمیخواستیم این طوری شود...!&quot;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 29 Feb 2012 00:14:33 GMT</pubDate>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

